|
عزیز رفته سفر..... من از گذشته آمده ام..
| ||
|
یک روز خانمی برای طرح مشکلش به کلیسا رفت ، او با کشیش ملاقات کرد و گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند ، اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند بگویند : "ما دو تا فاحشه هستیم ، میای با هم خوش بگذرونیم؟!!" این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطر انداخته ، از شما کمک میخواهم ، من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم ؟! کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت :این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بگویند ... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم ، آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند... به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید، شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند ...! خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت... فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت، کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت : یکی از طوطی های ماده گفت: "ما دو تا فاحشه هستیم ، میای با هم خوش بگذرونیم؟!!" طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند و سپس یکی به دیگری گفت : اون کتاب دعا رو بذار کنار، دعاهامون مستجاب شد !!!
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 18:24 ] [ گل سرخ ]
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out. به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ My mom did not respond... اون هیچ جوابی نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . I was oblivious to her feelings. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . My neighbors said that she is died. همسایه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم They handed me a letter that she had wanted me to have. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا But I may not be able to even get out of bed to see you. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم So I gave you mine. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه With my love to you, با همه عشق و علاقه من به تو
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 18:17 ] [ گل سرخ ]
یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم، در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت : من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام که بغلم کنی !!! - چی؟ یعنی چی اونوقت ؟! و اون ، جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار میکوبونه بهم داد : -تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطهی فیزیکی ما هستی ! و بعد در پاسخ به چشمهای من که از حدقه داشت در میاومد اضافه کرد: - تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟!!
خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثهای رخ نمیده و برای همین من هم با افسردگی خوابیدم ...
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم ، با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم ، بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم ...
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمیتونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره ! بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفشها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم و در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره الماس !
از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد !!!
حتی فکر کنم سعی کرد من رو امتحان کنه ! چون ازم خواست براش یک مچ بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته بود ! نمیتونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: بردارش عزیزم !
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت: عزیزم فکر کنم همینها خوبه ، بیا بریم حساب کنیم ...
در همین لحظه بود که گفتم : نه عزیزم من حالش رو ندارم !!! با چشمای از حدقه بیرون زده و فک افتاده گفت : چی ؟!!
- عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی! تو به وضعیت اقتصادی من به عنوان یک کارمند توجهی نداری و فقط همین که من چیزی بخرم برات مهمه !!!
موقعی که توی چشمهاش میخوندم که همین الانه که بیاد و منو بکشه اضافه کردم : چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه بخاطر چیزایی که برات میخرم ؟!
روزی يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت... دكتربعد از معاينه ازش پرسید : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد می کنه ؟! مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم! وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد!!! من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون! فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه... مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته! دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟! مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود... ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهایم را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!! وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسید كه حالش حتی از دو مريض قبلي هم وخيمتره ! دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسید : تو دیگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!! و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...!!!
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 15:36 ] [ گل سرخ ]
خــسـتـه ام از آرزو ها ، آرزو های خــیــالــی شـــوق پــرواز مـجــازی ،بـالــهـای اسـتـعـاری لحظه های کاغذی را ،روز و شب تکرار کردن خـــاطــرات بـایــگــانــی،زنـدگــی هــای اداری
آفتاب زرد و غمـگـیـن ،پله های رو به پایین سـقـفـهای سرد و سنگین،آسمان های اجاری با نگاهی سـر شـکسته ،چشمـهایی پـینه بسته خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتطاری [ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 11:42 ] [ گل سرخ ]
داستان عشق و د يوانگی زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد . صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش . همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
[ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 19:27 ] [ گل سرخ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||