تبليغاتX
عزیز رفته سفر.....
عزیز رفته سفر.....

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟

 

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

 

 

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه :
۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم :
۱ دلار
بیرون بردن زباله ها :
۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم :
۶ دلار
جمع بدهی شما به من :
۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی
۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده

 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فكر می كنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال كاری بیرون از خانه رفته
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف كرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت كرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم
  
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یكی از پیرمردها به دیگری اشاره كرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره كرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب كنید كه كدام یك از ما وارد خانه شما شویم
  
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف كرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت كنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت كرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نكنیم؟»
فرزند خانه كه سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد كرد:« بگذارید عشق را دعوت كنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود
مرد و زن هر دو موافقت كردند. زن بیرون رفت و گفت:« كدام یك از شما عشق است؟ او مهمان ماست
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می كردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا كه عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

 

 

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
"
آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه "
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.

نكته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

 



نوشته شده توسط گل سرخ تاریخ یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 18:41

|+|

http://emites.blogfa.com

تو نیستی و صدای تو، هوای خوب این خونه‌اس
صدای پای عطر گل، صدای عشق دیوونه‌اس
تو از من دور و من دلتنگ، تو آبادی و من ویرون
همیشه قصه این بوده، یکی خندون یکی گریون

همیشه قصه این بوده، تو یک لحظه تو یک دیدار
یک زخم از زهر یک لبخند، تمام عمر فقط یکبار
پس از اون زخم پروردن، پس از اون عادت‌و تکرار
ولی نصف یه روح این ور، یه نیمه اون ور دیوار
خودت نیستی صدات مونده، صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده، فقط از تو همین مونده

نفس‌های عزیز من، صدای پای شب بوهاس
صدای باد و بوی نخل، هوای شرجی دریاس
سکوت اینجا صدای تو، هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم: دلم تنگه برای تو
همیشه غصه این بوده یا مرگ قصه، یا آدم
ته دریاچه‌های عشق می جوشند چشمه‌های غم
همیشه عشق یعنی ابر غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعری، صدای این لب ویرون ...

 



نوشته شده توسط گل سرخ تاریخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 17:44

|+|

http://emites.blogfa.com

تنهایی
شاید احساس اون تک ستاره ی درخشان تو آسمونه
که نزدیک به ماهه و مهتاب نمیذاره کسی چشمش اون رو ببینه!
تنهایی
شاید احساس ماه باشه
که به خاطرمهتاب نمیتونه تک ستاره ی درخشان کنارش رو ببینه!
تنهایی
شاید احساس خورشید باشه
که به جز ابر که اون هم دشمنشه همدمی نداره!
تنهایی
شاید احساس آسمون باشه
که فقط شاهد رفت و آمد ماه و خورشید و ستاره است
و فقط به این فکره که آیا زمانی خواهد رسید که دیگران شاهد رفتنش باشند!

راستی نگفتی کی هستی
.
.



نوشته شده توسط گل سرخ تاریخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 18:52

|+|

http://emites.blogfa.com

من نامزدی کردم

مرد ثروتمندي پس از مراجعه مباشر خود ،که او را براي سركشي اوضاع فرستاده بود ، پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد...
- پس او مرد … سگ بيچاره ! چه چيزی باعث مرگ او شد؟

- قربان از پرخوري مرد !
- پرخوري؟! مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت ؟!

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد!
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد ؟!
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان !
- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟!

- بله قربان ؛ همه آنها از كار زيادي مردند !
- براي چه اين قدر كار كردند ؟!
- برای اينكه آب بياورند قربان !!!
- گفتي آب؟ آب براي چه؟!

- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان !!!
- كدام آتش را ؟!

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد ...
- پس خانه پدرم سوخت ؟! علت آتش سوزي چه بود ؟

- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد ، قربان !
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟!

- شمعهايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !!!
- مادرم هم مرد ؟

- بله قربان ... زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد !!!
- كدام حادثه ؟!!



نوشته شده توسط گل سرخ تاریخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 16:33

|+|

http://emites.blogfa.com