چهار
دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحانپایان ترم به مسافرت رفتند و
با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانیپرداختند. اما وقتی به شهر خود
برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباهكرده اند و به جای سه شنبه، امتحان
دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتنداستاد خود را پیدا كنند و علت جا
ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها بهاستاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته
بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچرشد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا
مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریمو از او كمك بگیریم، به همین دلیل
دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكریكرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند
و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد بهدانشگاه رفتند و استاد آنها را به
چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقهامتحانی را داد و از آنها خواست كه
شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به
راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه رابرگرداندند تا به سوال 95 امتیازی
پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كداملاستیك پنچر شده بود؟
دختر
کوچکى با معلمشدرباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم
گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم راببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیمالجثهاى است
امّا حلق بسیار کوچکىدارد.
دختر
کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ
بلعیدهشد؟
معلم
که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواندآدم را ببلعد. این از نظر
فیزیکى غیرممکناست.
دختر
کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونسمىپرسم.
معلم
گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بودچى؟
دختر
کوچک گفت: اونوقت شما ازشبپرسید.
شبی
پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت
و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ
است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر
نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده
زنی از
خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره هایزیبا جلوی در دید. به
آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فكر می كنم گرسنهباشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای
خوردن به شما بدهم.» آنها
پرسیدند:« آیاشوهرتان خانه است؟» زن گفت:
« نه، او به دنبال كاری بیرون از خانهرفته.» آنها
گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر
وقتیشوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف كرد. شوهرش
به او گفت: « برو بهآنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن
بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت كرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با
تعجب پرسید: « چرا!؟» یكیاز پیرمردها به دیگری اشاره كرد و گفت:« نام او ثروت است.»
و به پیرمرد دیگر اشارهكرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا
انتخاب كنید كه كدام یك ازما وارد خانه شما شویم.» زن پیش
شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف كرد. شوهـرگفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت كنیم تا
خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفتكرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت
نكنیم؟» فرزند
خانه كه سخنان آنها را می شنید،پیشنهاد كرد:« بگذارید عشق را دعوت كنیم تا خانه پر از عشق
و محبت شود.» مرد وزن هر دو موافقت كردند. زن
بیرون رفت و گفت:« كدام یك از شما عشق است؟ او مهمانماست.» عشق
بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن باتعجب پرسید:« شما دیگر چرا می
آیید؟» پیرمردها
با هم گفتند:« اگر شما ثروت یاموفقیت را دعوت می كردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا كه عشق
است ثروت و موفقیت همهست! »
روزی،
وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود،تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی
در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چراگریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم
توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبرطلایی برگشت.
"آیا
این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیرآب رفت و این بار با یه تبر
نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره،هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز
هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنیبرگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته
از صداقت مرد خوشحال شد وهر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد. یه
روز وقتی داشت با زنشكنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شكن داشت
گریه می كرد كه فرشته بازهم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده
توی آب. " فرشته
رفتزیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد
زد: آره! فرشته
عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه " هیزم
شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر
لوپز "نه" می گفتمتو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به
كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می
اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تارو به من می دادی. اما فرشته، من یه
آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن روندارم، و به همین دلیل بود كه این
بار گفتم آره.
نكتهاخلاقی: هر وقت مردی دروغ
میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
نوشته شده توسط گل سرخ
تاریخ یکشنبه یکم آذر 1388
و ساعت 18:41
تو نیستی و صدای تو، هوای خوب این خونهاس صدای پای عطر گل، صدای عشق دیوونهاس تو از من دور و من دلتنگ، تو آبادی و من ویرون همیشه قصه این بوده، یکی خندون یکی گریون
همیشه قصه این بوده، تو یک لحظه تو یک دیدار یک زخم از زهر یک لبخند، تمام عمر فقط یکبار پس از اون زخم پروردن، پس از اون عادتو تکرار ولی نصف یه روح این ور، یه نیمه اون ور دیوار خودت نیستی صدات مونده، صدات چشمامو گریونده دلم روی زمین مونده، فقط از تو همین مونده
نفسهای عزیز من، صدای پای شب بوهاس صدای باد و بوی نخل، هوای شرجی دریاس سکوت اینجا صدای تو، هوا اینجا هوای تو پر از تکرار این حرفم: دلم تنگه برای تو همیشه غصه این بوده یا مرگ قصه، یا آدم ته دریاچههای عشق می جوشند چشمههای غم همیشه عشق یعنی ابر غروب و غربت بارون تو در من جوشش شعری، صدای این لب ویرون ...
نوشته شده توسط گل سرخ
تاریخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388
و ساعت 17:44
تنهایی شاید احساس اون تک ستاره ی درخشان تو آسمونه که نزدیک به ماهه و مهتاب نمیذاره کسی چشمش اون رو ببینه! تنهایی شاید احساس ماه باشه که به خاطرمهتاب نمیتونه تک ستاره ی درخشان کنارش رو ببینه! تنهایی شاید احساس خورشید باشه که به جز ابر که اون هم دشمنشه همدمی نداره! تنهایی شاید احساس آسمون باشه که فقط شاهد رفت و آمد ماه و خورشید و ستاره است و فقط به این فکره که آیا زمانی خواهد رسید که دیگران شاهد رفتنش باشند!
راستی نگفتی کی هستی . .
نوشته شده توسط گل سرخ
تاریخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
و ساعت 18:52
مرد ثروتمندي پس از مراجعه
مباشرخود ،که او را براي سركشي اوضاع فرستاده بود،پرسيد: - جرج از خانه چهخبر؟ - خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد... - پس او مرد … سگ بيچاره ! چه چيزی باعثمرگ او شد؟ - قربانازپرخوري مرد! - پرخوري؟! مگه چه غذايي به او داديد كه تا ايناندازه دوست
داشت ؟! - گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد! - اين همه گوشت اسباز كجا آورديد ؟! - همه اسب هاي پدرتان مردند قربان ! - چه گفتي؟ همه آنهامردند؟! - بله قربان ؛ همه آنها از كار زيادي مردند ! - براي چه اين قدر كاركردند ؟! - برای اينكه آب بياورند قربان !!! - گفتي آب؟ آب براي چه؟! - براي اينكهآتش را خاموش كنند قربان !!! - كدام آتشرا؟! - آه قربان! خانه پدر شما سوخت وخاكسترشد... - پس خانه پدرم سوخت ؟! علت آتش سوزي چه بود ؟ - فكر مي كنم كه شعلهشمع باعث اين كار شد ، قربان! - گفتي شمع؟ كدام شمع؟! - شمعهايي كه براي تشيعجنازه مادرتان استفاده شد قربان!!! - مادرم هم مرد ؟! - بله قربان ... زن بيچاره پس ازوقوع آن
حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد !!! - كدامحادثه ؟!!
نوشته شده توسط گل سرخ
تاریخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388
و ساعت 16:33